مرحوم آشیخ محمد كوفی برای پدرم نقل میکرد:
از خدا خواستم چهل سفر مکه بروم. حالا که اینجا آمدم، چهلمین سفرم را میخواهم به مكه بروم. با شتر هم میروم. پیر مرد بود؛ اما میرفت. 

گفت: در یكی از این سفرها، شترم خیلی آهسته میرفت و من همیشه حدود یك فرسخ از قافله عقب میماندم. یک دفعه که قافله جلو رفته بود، باران هم آمده بود، داخل یك گودالی افتادیم. شتر خواست از آن گودال بالا بیاید که زمین خورد. او هم شتر پیری بود. گفت: پایین آمدم و نگاه کردم، دیدم دستش شکسته است. سرش را روی زمین گذاشت و شروع به ناله کردن کرد. به زحمت از گودال آمدم بالا، دیدم اثری از آثار قافله نبود. به ذهنم آمد که دیگر همین جا تلف میشوم. پیاده که نمیتوانم بروم. قافله هم که رفته است و این شتر هم که دستش شکسته است و نمیتواند بلند بشود. مقداری نشستم و فکر کردم؛ به ذهنم آمد که ما آقا داریم. امام زمان داریم. به خودم گفتم: «آقا شیخ محمد! چرا نشستهای؟» بلند شدم و شروع کردم فریاد زدن: «یا اباصالح! یا اباصالح! یا صاحب الزمان اَغِثنی! یا صاحب الزمان ادرکنی!» در همان حال یک دفعه دیدم یک اسب سوار با عجله و شتاب میآید. پیش خودم گفتم: «این، یکی از دوستان کاروان است. لابد دیده است من نیامدهام، به سراغ من آمده است». آمد و نگاه کرد و گفت: «آشیخ محمد! چرا ایستادهای؟» گفتم: «آقا چه کنم؟ دست شترم شکسته است، چه کار کنم؟». فرمود: «سوار شو.» گفتم: «آقا سوار چه بشوم؟» فرمود: «میگویم سوار شو.» میگفت دیگر نفهمیدم سوار شدم. آقا یک اشاره کرد فوراً شترم بالا پرید و شنیدم به شتر فرمود: «حتی الباب». با انگشت مبارک اشاره کرد. رفتیم و به قافله رسیدیم و از قافله هم جلو افتادیم. رفتیم تا کوفه رسیدیم. دم دروازه کوفه كه رسیدیم، شتر خوابید. مطلب را فهمیدم؛ در گوش شتر گفتم: «حضرت فرمود: حتی الباب؛ یعنی تا در خانه، نه اینجا». شتر بلند شد و در خانه كه رسید، خوابید که خوابید. 
برادرها! در هر حالی یابن الحسن را فراموش نکنید.